لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است

وز پي ديدن او، دادن جان كار من است.

بندة طالع خويشم، كه در اين قحط وفا

عشق آن لولي سرمست خريدار من است.

شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز

هر كه دل بردن او ديد و در انكار من است!

 

شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود

نرگس او كه طبيب دل بيمار من است.

 

آن كه در طرز غزل نكته به حافظ آموخت

يار شيرين سخن نادره گفتار من است

تعداد صفحات : 3

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد